تبليغاتX
شب آفتابی 2
در اسارت انتقامی نهفته است ، که سکوتش انتقام و کبوترش آزادیست
 

گهواره های خسته گی

                از کشاکش رفت و آمد ها

                                           باز ایستاده اند.

فریادهای عاصی آذرخش ـ

هنگامی که تگرگ

             در بطن بی قرار ابر

                                نطفه می بندد.

فریاد من همه گریز از درد بود

چرا که من در وحشت انگیز ترین شبها آفتاب را به دعایی

                                              نومیدوار طلب میکرده ام

تو از خورشید ها آمده ای از سپیده دم ها،

از آینه ها و ابریشمها آمده ای.

در خلئی که نه خدا بود و نه آتش...

در فاصله ی دو مرگ

در میان دو تنهایی...

شادی تو بی رحم است و بزرگوار.

من برمی خیزم !

آینه یی برابر آینه ات میگذارم

تا با تو ابدیتی بسازم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 3:40  توسط اسیر تنها | 
 

زمان صمیمانه ناراحت است.

ناراحت تر از زمان ، زمین.

قرن ما ، جوانترین همه قرون است

با چین و چروک کهولت گذشته، بر جبین.

قرن ما، قرن حنجره هاست

حنجره توپ.حنجره ی خمپاره ها!...

حنجره ی قافیه ی از یاد رفته ی شعرهای آواره...

حنجره ی نیمه شب احتیاج پاره پاره...

حنجره ی هیچ،حنجره ی پوچ.

قرن ما ، قرن عصیان هدف بی جهت است

قرن ما، بی جهت ترین قرون است

قرن ما، قرن خنده های بی جهت

اشگهای بی جهت

و در تصادم عدم جهت ها.

قرن ما ، قرن جهت ناپذیر جنون است

قرن ما اشک نیست!...

خنده هم نیست!...

قرن ما خون زمین نیست.

تابع زمین نیست

تابع آسمان هم نیست

قرن ما، بازیچه ی مستی مصلحت آمیز زمان است.  کارو

 

                     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 1:34  توسط اسیر تنها | 
 

در زمینی که زمان کاشت مرا ،

گل زیبایش، به جز خار نبود،

قتل و سوداگری مرگ و شرف

حسرتا، بهر کسی عار نبود. 

زار و محکوم و گرفتار کسی،

 که به این عار، گرفتار نبود.

 

                                       

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 4:8  توسط اسیر تنها | 
 

 من" سکوت "را دوست دارم ، به خاطر

  " ابهت بی پایانش..."

  " فریاد " را می پرستم ،به خاطر

  " انتقام گمگشته در عصیانش ..."

  " فردا " را دوست دارم به خاطر

 غلبه اش بر " فلک کجمدار..."

  " پاییز " را می پرستم ، به خاطر

  " عدم احتیاج " عدم اعتنایش به بهار...

  " آفتاب " را دوست دارم به خاطر

  " وسعت روحش..." که شب ناپدید می شود ،

 تا ماه فراموش کند

 حقیقت تلخی را که از او نور میگیرد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 2:21  توسط اسیر تنها | 
 

از رنجی خسته ام که از آن من نیست

بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست

با نامی زیسته ام که از آن من نیست

از دردی گریسته ام که از آن من نیست

از لذتی جان گرفته ام که از آن من نیست

به مرگی جان میسپارم که از آن من نیست.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 2:28  توسط اسیر تنها | 
 

در شهری که در آن عصا از کور می دزدند،

 من از خوش باوری ،

محبت جستجو کردم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 1:33  توسط اسیر تنها | 
 

زندگی هیچ نیست

اندوخته بی دوام لحظه هاست...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 1:41  توسط اسیر تنها | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
احساس
حقیقت تلخ ." سحر "
درخت زندگی." آرش"
لینک رایگان. "شروین"
(بدوبدو تا فیلتر نشده هر چی بخوای داره !!!) "شروین"
(وبلاگ بی بی جون مثل هیچکس) "محمد"
یادداشتهای یک خاک نویس "باران"
جدیترین جک و اس ام اس ها از "اکبر "
عشق یعنی این!
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان


irLearn.com

»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin
اين صفحه را صفحه ی خانگی خود کنيد
 
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">